غریق
نگذاشتند بمانم آنکه می خواستم...
دارم از دوریت می میرم..کاشکی اینقدر خوب نبودی که می تونستم لااقل نفرینت کنم.. پرده ی اتاقم تکان میخورد یک لحظه کج خندی گوشه لبهایم مینشیند شب ها هزارها پرده تکان تکان میخورد...
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت
0:35 توسط ستاره| |
شب ها
نوشته شده در پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت
12:27 توسط ستاره| |
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |










