روزا دارن یکی بعد از دیگری می گذرن..همه چی خیلی سرعت گرفته ومی ترسم خفه شم و به آخرش نرسم اما به قول شیرازی ها باکی نیست....
نمی دونم نمی شه یا می شه یا اگه بشه کسی هست که جلوشو بگیره یا اصلا کسی می تونه این کارو کنه؟
همه چی دست به دست هم دادن و امشب تو فاز "ایدا" هستم.
دلم یه عالمه شعر می خواد اونم شعرهای شاملو ، فریدون ، فروغ ......
می دونستی که منم شعر دوست دارم ؟ تا حالا واست نخونده بودم؟ خوندم...فقط ممکنه یادت رفته باشه.
به هیچ وجه نمی تونم اینجوری نگات کنم که تو هم آدمی..باورم اینه که یه فرشته واسه این همه سالهای چشم انتظاری اومده..
چی شد؟ داره به کجا ختم می شه!
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر ۱۳۸۸ ساعت 23:6 توسط ستاره
|