شکنجه گر

رو به تو سجده مي كنم دري به كعبه باز نيست

بس كه طواف كردمت مرا به حج نياز نيست

به هر طرف نظر كنم نماز من نماز نيست

مرا به بند مي كشي از اين رهاترم كني

زخم نمي زني به من كه مبتلاترم كني

از همه توبه مي كنم بلكه تو باورم كني

قلب من از صداي تو چه عاشقانه كوك شد

تمام پرسه هاي من كنار تو سلوك شد

عذاب مي  كشم ولي عذاب من گناه نيست

وقتي شكنجه گر تويي شكنجه اشتباه نيست

قلب من از صداي تو چه عاشقانه كوك شد

تمام پرسه هاي من كنار تو سلوك شد

عذاب مي  كشم ولي عذاب من گناه نيست

 

وقتي شكنجه گر تويي شكنجه اشتباه نيست

غریب آشنا...

سلام

**سهراب میگه:"زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد..." و من می گم :" حس غریب تری که نسبت به تو دارم !!!""

**چگونه می شود با این حس غریبی که از تو در من لحظه به لحظه زبانه می کشد خو بگیرم؟؟
جز تماسهای گاه و بیگاه چاره ای برایم نمانده است.من دلداده حرفایی هستم که بر زبانت جاری می شود.سازی که می نوازی و شعر که می خوانی.ساعتها با تو بودن همانند چشم بر هم زدنی می گذرد و تنها یادآور آن  لحظات خوش  بعد از تکرار واژه تلخ "خداحافظ"  همان شعر هایی است که در همان مغزی که همیشه شاکی هستی و خواهی بود ، برجای می ماند...

نمی دانم شاید فقط این ،پر و بال دادن به احساسی باشد که جاریست اما

تو آنگونه ای که با پلک زدنی ،آسمان را دلتنگ خویش می کنی..

 و من همان شیفته آن غریب آشنایی که هیچ از او نمی داند و اگر هم راز دلش بداند ،آنگاه ....

امیودارم مقبول افتد

 

قصه غصه من ...

   

 

تنهاییم را با تو قسمت می کنم    سهم کمی نیست

                                      گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست