خودت می دی خودتم پس می گیری..پس به خودت پناه می برم
خوب،ساعت که مشخصِِِِِ چنده اینکه هی دوستم پی ام می ده و نمی ذاره افکارمو متمرکز کنم و از اونجایی که باید بهش آمار بدم نمی تونم مسنجرو ببندم و بازم چون نداره آدرس وبلاگو پس نمی تونم بگم "سارا یه وفت دیگه"
امشب گریه کردم حسابی و گفتم :"خدا، من خودمو سپردم دست خودت مثه قدیما و دیگه هیچی واسم مهم نیست" ..نمیشه که یه عمر با قوانین زندگی کرد. فکرکنی جذب می کنی و این مسئله اصلا خوشایند نیست.
واسه آسابش خاطر اطرافیان ،چرا،یه سری چیزا رو رعایت می کنم اما من مسیرمو دوباره پیدا کردم.همین آرامشی که دارم الان..همین یه دنیا می ارزه..
یاد یه درس افتادم""هیچ وقت توقع نداشته باشین که خدا بیاد پایین پیش شما،شما خودتونو بکشین بالا و همسطح خودش،خودتونو نگاه کنین..اونوقت می بینین که اوضاع اونقدرها هم که فکرشو می کردین بد نیست.""
دارم ذهنیاتم رو اینجا می نویسم .خوبه....دوست دارم
واسه تو خدا جون